تنها دارایی من:)

منم دوست نداشتم با احساسات ملت بازی کنم 

به هزار و یک دلیل از من بهتره

ولی

ولی

دوستش ندارم و دارم صرفا تظاهر میکنم 

و از یه طرف تموم کردنش هم برام سخت شده.

| جمعه چهارم مهر ۱۳۹۹|23:31 | tan—tan |

انقدر زندگیم پر از مشکله

که از در هر خونه ای رد میشم، زیر لب میگم خوش به حالتون.

| یکشنبه بیست و سوم شهریور ۱۳۹۹|2:54 | tan—tan |

ما

این جماعت چهار نفره ی بی سرپناه زیر یک سقف جمع شده ایم.

| دوشنبه هفدهم شهریور ۱۳۹۹|2:38 | tan—tan |

پرسید :چی کنم خوشحال بشی؟!

گفتم: باید بهش فکر کنم و هی رو موردایی که از ذهنم میگذشت خط میکشیدم.

انقدر‌طولانی بهش فکر کردم که یادم رفت چی بهم گفت و چه لحظه ای رو از دست دادم 

من اون لحظه واقعا خوشحال بودم.

| جمعه هفتم شهریور ۱۳۹۹|1:54 | tan—tan |

۱۲سال تو مدرسه و دبیرستان عمرمو گذروندم 

یک سال پشت کنکوری با استرس و فشار مضاعف زندگی

۴سال کارشناسی که قراره بگذرونم و ۲سال هم دوره ی ارشد

در مجموع تو ۲۶ سالگی  ۱۹ سال از عمرم رو درس خوندم.

اگه ۱۹ رو تقسیم بر ۲۶ کنی و تو صد ضرب کنی حدودا ۷۳ درصد زندگیم رو در بیست و شش سالگی صرف درس خوندن کردم تا به جایی برسم که نه می‌خوامش و نه انتظارش رو میکشم.

به فرض اگر طول عمرم رو  بر مبنای امید به زندگی ایران حساب کنم یعنی همون ۷۰سال و بیست و شش سال از دست رفته رو ازش کم کنم میشه ۴۴ سال... اگر ساعات بیدار بودنم رو دوازده ساعت در روز در نظر بگیرم، ۱۹۲۷۲۰ساعت رو قراره حسرت بخورم که چرا تو این مملکت کوفتی به دنیا اومدم.

 

| سه شنبه چهارم شهریور ۱۳۹۹|1:11 | tan—tan |

فکر کردم همه ی عکساش فیکه

همه ی عکساش، عکسای خودش بود.

در اوج شادی با بهترین لباس ها و شیک ترین جواهرات

هدیه های روز تولدش و گلایی که هزینه ی یکی از اونا پول کل حقوق دو ماه من میشه

سفر به فرانسه، سوییس و...

همه عکسای خودش بود

این طرف قضیه من نشسته بودم در حالی که موجودی کارتم خالی شده و قراره ماشینی که اون همه ذوقشو کردم رو بفروشم! 

واقعا نمیتونم حسادت نکنم 

نمیتونم عصبانی نباشم.

| دوشنبه بیستم مرداد ۱۳۹۹|4:5 | tan—tan |

انقدر اتفاق برام افتاده که بتونم راجع بهش حرف بزنم اونم طولانی. از اون طولانیا که هیش کی نمی‌خونه :)

 

1_بار برگشته

سخت نفس کشیدن و استمرار زندگی و شروع چرخه ای دوباره...نمی دونم اگر از دنیا برم دقیقا برای چی دلم تنگ میشه ولی یه چیزهایی هست که منو مجاب می‌کنه بیشتر نفس بکشم.گوشت و پوست و استخوونم رو به اتحاد دعوت کنم. شاید اون انتقام باشه که خدا قراره رو دوشم بذاره، شایدم شروع یه زندگی مطلوب. در هر صورت من سعی کردم خودم رو در معرض بخت آزمایی قرار ندم تا کمتر بابت اقبال نداشته ام غصه بخورم پس سعی میکنم به اینکه چه قدر احتمال هست که یکی از این دو تا برام رخ بده فکر نکنم.

2_سه تا کتاب رو یک هفته ای به اتمام رسوندم و حقیقتا باید نگرانم بود

3_دل تنگم نه برای اینکه نیست چون هست ! تو صحبت های معمولی حین آلبالو پاک کردن با مامان، تو شکم مورچه ای که پا گذاشتم و کشتمش، بین آلبالوها، کنار آلبالوهای له شده، سمت برگ های کنده شده، توی سبد آلبالوها، تو دستام، لای انگشتام ، داخل رگ هام و وسط قلبم

4_قراره ماشینو تحویل بدن. اونم به اسم من :) پلاک به اسم من :)

آه تیبای نوک مدادی متالیک الحق در حدی نبودی که میان نوشته هایم راه پیدا کنی ولی با وضعیت کنونی بی صبرانه منتظر آمدنت هستم.

 

_لیلا_

| دوشنبه سی ام تیر ۱۳۹۹|4:11 | tan—tan |

هنوزم از خلقت بشر پشیمون نیستی؟!

| دوشنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۹|1:50 | tan—tan |

این جماعت اینطورین که اگه برن تو دستشویی برینن بعد اینکه از در دستشویی میان بیرون آروغشونو تو حلقشون نگه میدارن و میگن کار جهادی کردیم.

| سه شنبه هفدهم تیر ۱۳۹۹|3:17 | tan—tan |

نوادگان عزیزم

مادربزرگتان برای امتحانات خودش گروه میسازد. خودش صفحات کتاب را میان ممبرها تقسیم میکند.برای اجرای عدالت قرعه کشی میکند.

خودش قرار و ساعت تقلب معین می‌کند

و کمتر از همه درس میخواند.

آری! او یک مصرف کننده ی زحمت کش است.

| چهارشنبه یازدهم تیر ۱۳۹۹|0:20 | tan—tan |

دختر به خودش پیچ و خم میداد.

سرش پایین بود و مدام با دستانش ور میرفت.

حرف نمی‌زد. بیشتر میترسید.

ضربانش احتمالا بالا بود. عرق می‌ریخت. موقع حرف زدن به صورت آدم ها نگاه نمی‌کرد، اگر هم نگاه میکرد سریع چشمانش را می‌دزدید. گاهی حرف میزد ولی به آرام ترین شکل ممکن. 

از روی حرکات لب های بی رنگش میشد حدس زد دارد چه میگوید پاهایش را روی هم انداخته بود.

بی رنگ بود و خنثی

شبیه من بود...بی نهایت شبیه من...

| شنبه هفتم تیر ۱۳۹۹|22:9 | tan—tan |

اگر ساعت پنج صبح آمدی و برایم کامنت گذاشتی که وبلاگم زیباست و به تو سر بزنم حتما چیز قابل قبولی داشتی

اولین جملاتت: سلام همگی خوش اومدین! اگه دارین منو می‌خونین یعنی با من هم فرکانس هستین.

 

فرکانس چیز قابل قبولی نبود. باور کن.

 

| شنبه سی و یکم خرداد ۱۳۹۹|21:39 | tan—tan |

یادداشت های مهر نود و پنج یکسری خزعبلاته که بی دلیل رمز گذاری شدن...

اتفاقات مهر نود و پنج یکسری خزعبلاته که بی دلیل بزرگ شدن...

آخ از دست تو مهر نود و پنج

پیر شدم.

| جمعه بیست و سوم خرداد ۱۳۹۹|1:22 | tan—tan |

مادر هر روز ساعت چهار صدای تلویزیون را بالا میبرد و همه را از خوابیدن منع میکند.

یک جز قرآن با کلام عربی.

تمام میشود.

تلویزیون را خاموش میکند.

یک جز قرآن با کلام فارسی.

+مامان چیزی هم ازش میفهمی؟!

_ نه ... ولی خوبه

| دوشنبه پنجم خرداد ۱۳۹۹|1:51 | tan—tan |

پدر بیمار است.

راه رفتنش عجیب شده.

خندیدنش...

خندیدنش...

هر بار که میخندد کودک ده ساله ای میشود که دندان های شیریش یکی در میان افتاده و به شکلی ساختگی با صدای بلند میخندد.

گویی برای فرو بردن بغضش میخندد.

عجیب میخندد.

| دوشنبه پنجم خرداد ۱۳۹۹|1:48 | tan—tan |

اکنون که در دنیای بی‌خیالی و غفلت غرق شده ام،

برایتان مینویسم

این ور دنیا اوضاع خیلی خوب است.

| جمعه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۹۹|2:28 | tan—tan |

به کسی که عادت به دیدن کمدی رمانتیک داره فیلم معرفی نکنید

اینا به پلت فرم میگن فیلم چندش!

| پنجشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۹|19:51 | tan—tan |

به خوشگلا حق میدم!

| یکشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۹|1:36 | tan—tan |

منم اگه خوشگل بودم 

هفتصد تا استوری از اینکه روزم رو چطور گذروندم میذاشتم.

| یکشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۹|1:36 | tan—tan |

منم اگه خوشگل بودم

عکسم رو تو پروفایل وبلاگم میذاشتم

مهم نیست چه قدر چیپه

مهم اینه که من خوشگلم.

| یکشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۹|1:35 | tan—tan |